»»»»»سایه در خورشید

خرید بک لینک
❣️❣️❣️«من به این نتیجه رسیدهام که شهادت دست خودمان است. انتخاب شهادت را خداوند به عهده ما گذاشته است. این ما هستیم که میتوانیم شرایط آن را فراهم کنیم. ما هستیم که تعیینکنندهی این مسأله هستیم.»شهید باقری در حالی این جملات را در سوسنگرد به یار خود بیان می کرد که چون ابر بهاری میگریست... »»»»»سایه در خورشید...

ما را در سایت »»»»»سایه در خورشید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 19:12

حیف که اینجا دیگر محلِ امن و راحتی نیست برایم!حیف...اگرچه نسبتِ دوستانِ مَحرم و محترم به نامَحرمانِ نامحترم، بسیار بیشتر است اما یک فضلهموش هم آخر از بین میبرد یک کاسه فرنیِ برنج را!حال چه کنم که دستِ مبارک هم به هیچ قیمتی حاضر نیست برود سمتِ تعویضِ آدرسِ وبلاگِ عزیز!چرایش را نمیدانم!و اینکه چرا راه به راه میرود سمتِ پُستهای موقتِ بدونِ نمایش را هم نمیدانم!مانند هم الان...... »»»»»سایه در خورشید...

ما را در سایت »»»»»سایه در خورشید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 15:12

❣️❣️❣️چه در دل من، چه در سرِ تومن از تو رسیدم به باورِ توتو بودی و من به گریه نشستم برابرِ توبخاطر تو به گریه نشستم، بگو چه کنم؟!با تو شوری در جان، بی تو جانی ویراناز این زخمِ پنهان، میمیرمنامت در من باران، یادت در دل، طوفانبا تو امشب پایان میگیرمنه بی تو سکوت، نه بی تو سخنبه یادِ تو بودم، به یادِ تو منببین غمِ تو، رسیده به جان و دویده به تنببین غمِ تو رسیده به جانم، بگو چه کنم؟!با تو شوری در جان، بی تو جانی ویراناز این زخمِ پنهان، میمیرم...«عبدالجبّار کاکائی».#مادر❣️ »»»»»سایه در خورشید...

ما را در سایت »»»»»سایه در خورشید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 15:12

❣️❣️❣️آن یار کز او خانهی ما جایِ پَری بودسر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بوددل گفت فروکش کنم این شهر به بویشبیچاره ندانست که یارش سفری بودتنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتادتا بود فلک، شیوهٔ او پردهدری بودمنظورِ خردمندِ من آن ماه که او رابا حُسنِ ادب شیوهی صاحبنظری بوداز چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در بردآری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بودعُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او رادر مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بوداوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفتباقی همه بیحاصلی و بیخبری بودخوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرینافسوس که آن گنجِ روان رهگذری بودخود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل رابا بادِ صبا وقتِ سحر جلوهگری بودهر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظاز یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود❣️❣️❣️مادر... »»»»»سایه در خورشید...

ما را در سایت »»»»»سایه در خورشید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:23

صفحه بندی